***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
***عید سعید فطر بر عاشقان و روزه داران مبارک باد***
روايت:
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در يكى از اعياد فطر خطبه اى خوانده اند و در آن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بيم داده اند:
اى مردم! اين روز شما روزى است كه نيكوكاران در آن پاداش مىگيرند و زيانكاران و تبهكاران در آن مايوس و نااميد مىگردند و اين شباهتى زياد به روز قيامتتان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جايگاه نماز عيد شدن به ياد آوريد خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار، و با ايستادن در جايگاه نماز به ياد آوريد ايستادن در برابر پروردگارتان را و با بازگشت به سوى منازل خود، متذكر شويد بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشت برين، اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزه دار داده مىشود اين است كه فرشتهاى در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مىدهد و مىگويد:
«هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته تان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.»
|
شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني.
| |||
|
|
به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلند بلندتر از صدای پرواز کبوتران عشق
به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی چون فریاد دوستت دارم نیازی به
صدای بلند یا کوتاه ندارد...
فریاد دوستت دارم را با تپش یک قلب نیز می توان به گوش تمام جهانیان رساند...
پس صدای قلب مرا بشنو ای عشق من ای زندگی من و ای همنفسم...
بگذار بی هیچ شرمی بگویم دوستت دارم
ارزومندم لحظه هاي شيرين گذشته را هميشه به خاطر داشته باشي. با تو بودن ها را دوست داشتم چون عزيز و مهربان و دوست داشتني بودي به پاس عزيز بودنت هميشه كوشيدم تا عزيز گونه رفتار كنم اميد انكه توانسته باشم گوشه اي از ان دريايي بي ساحل محبت هايت را حتي اگر نتوانستم سپاسگو باشم نظاره گر بوده باشم
گاه با خود می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد؟!
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
کاشکی می ديدم روی تو را
چه کسی باور کرد؟
شانه بالا زدنت را بی قيد
و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد
و تکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد
من به خود می گويم

یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
اشک شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گم شده درپرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال